کمیته امداد امام خمینی ره
ارتباط با ما  رییس کمیته امداد 

House of fun slots slotshttp://houseoffunslot.com/

«جذاب و خواندني»

فروش باغ از طرف امير المؤمنين و تصدق آن در راه خدا  
امير المؤمنين(ع) باغي را كه رسول خدا(ص) نشانده بود و به دست مبارك آب او را داده بود به دوازده هزار درهم فروخت و تمام آن مبلغ را در راه خدا تصدق داد و به خانه اش برگشت و چيزي از آن مبالغ باقي نبود. حضرت فاطمه(س) به آن حضرت اظهار نمودند كه چند روز است براي ما طعامي مهيا نشده و همگي گرسنه هستيم و چه مي شد كه اندكي غذا از در آمد به ما مي رسانديد علي فرمودند: از جهتي ترسيدم كه مؤمنين دچار فقر شوند و متحمل ذلت و خواري سئوال و گدايـي گردنـد. ( بحار ج 19ص 36)

 


  

  بخششهاي امام حسن مجتبي

  امام حسن(ع) كه در وجود او برترين نشانه هاي انسانيت متبلور بود به همه محبت مي كرد و سه نوبت دارائي خود را ميان مستمندان تقسيم نمود و دو نوبت تمام دارائي خود را در راه خدا در اختيار نيازمندان گذاشت روزي آن حضرت كه در خانة خدا حضور داشتند صداي مردي را مي شنيد كه با خدا به گفتگو نشسته و مي گويد كه: خداوندا ! ده هزار درهم نصيبم كن امام بعد از شنيدن اين دعاي مرد همان لحظه به خانه برگشت و آن پول را براي او فرستاد.

  

 


  

  امام حسين(ع) و طعام براي فقرا

  روز يازدهم عاشورا گروهي از مردم به اطراف بدن حضرت ابي عبد اله الحسين(ع) آمده و زخمهاي بدن آن حضرت را نگاه مي كردند و در كتف امام حسين بر آمدگي و آثار زخمي را مشاهده نمودند كه هيچ شباهت به زخم شمشير و نيزه و تير نداشت آنان اين موضوع را خدمت آقا زين العابدين علي بن الحسين  عرضه داشته و دليل آن را جويا شدند. امام زين العابدين فرمودند: از بس شبهاي تار آرد و خرما و پول بر كتفش حمل مي كرد به طوري كه هيچ كس نفهمد درب خانة فقراء را مي زد و به آنها عنايت مي نمود (اين آثار همان است كه در او باقي مانده است)

 


  

  پسر خردسال و گرگ در صحرا

  حضرت رضا(ع) فرمود: در بني اسرائيل چند سال پي در پي خشكسالي سختي پديد آمد، زني لقمه ناني داشت، آن را به دهانش برد تا بخورد درويشي فرياد كرد كه اي كنيز ! من گرسنه ام، آن زن با خود فكر كرد كه در اين حال بهتر است لقمه را به اين سائل به تصدق بدهم و آن لقمه را از دهان بيرون آورد و به سائل داد و آن زن پسري خرسال داشت كه به صحرا رفته بود تا هيزم بياورد، گرگي گرسنه آمد و آن خردسال را در بيابان ربود، غوغائي بزرگ بر پا شد و آن زن در پي گرگ مي دويد تا كودك را از دهان گرگ بيرون آورد. خداوند تبارك و تعالي جبرئيل را فرستاد و آن كودك را از دهان گرگ درنده بيرون كشيد و به مادرش بازگرداند و گفت: اين لقمه بجاي آن لقمه كه صدقه دادي، آيا راضي هستي؟ ( ثواب الاعمال شيخ صدوق ص 312) 

 


  

  بيماري حسنين(ع) و نذر علي(ع) و فاطمه(س) براي درمان بيماري حسنين

    امام حسن(ع) و امام حسين(ع) بيمار شدند پيامبر اكرم(ص) با جمعي از مردم به عيادت آنان آمدند در آن جلسه برخي از حضار به حضرت امير المؤمنين علي پيشنهاد نمودند و عرض كردند: يا اباالحسن ! چه خوب است براي شفاي فرزندانت نذري بنمائي، آنگاه علي و فاطمه و فضه كه جارية آنها بود نذر كردند كه اگر حسنين شفا يافتند سه روز روزه بگيرند، هنگامي كه حسنين سلامتي خود را باز يافتند آنها شروع به انجام نذر و روزه گرفتن كردند و در خانة علي چيزي براي افطار موجود نبود لذا امير المؤمنين از شمعون يهودي خيبري سه صـاع جـو قـرض گرفـت و فاطمـه از يك صاع آن پنج قرض نان پخت و در سفرة افطار نان نهاد، هنگامي كه آمادة‌افطار شدند نداي سائلي برخاست كه مي گفت: سلام بر شما اي خاندان محمد مسكيني از مساكين مسلمين بر در خانة شما آمده است، به من اطعام كنيد، خدا از سفرة بهشتي شما را روزي دهد در اين هنگام خاندان وحي نان افطار خود را ايثار كردند و فضه نيز تبعيت از آنان نمود و غذاي خود را به آن سائل داد و همگي شب را بدون غذا صبح كردند و جز آب چيز ديگري به كامشان نرسيد …

  فرداي آن روز را نيز روزه گرفتند و هنگامي كه دوباره شب فرا رسيد نان و افطارشان در سفره نهاده شد در آن هنگام يتيمي بر در خانه آمد و باز، به همان ترتيب همگي غذاي خود را به آن يتيم ايثار كردند در روز سوم نيز هنگام افطار اسيري از راه رسيد و مطالبه طعام كرد بار سوم نيز آنچه در سفره بود قبل از افطار از طرف خاندان پيامبر به آن اسير ايثار شد صبح روز چهارم، علي دست حسنين را گرفت و به سوي رسول خدا رفتند پيامبر اكرم هنگامي كه چشمش به حسنين افتاد ديد كه از شدت گرسنگي مي لرزيدند فرمود: براي من چه سخت است كه شما را به اين حال مي بينم، رسول خدا فوراً از جاي برخاست و همراه آنان به خانة حضرت زهرا آمد و او را در محراب عبادتش مشاهده نمود كه حالت نگران كنندهاي داشت از شدت گرسنگي شكم مباركش به پشت چسبيده و چشمهايش در گودي نشسته بود… پيامبر اكرم با ديدن اين منظره بسيار اندوهگين و افسرده شد در آن هنگام جبرئيل فرود آمد و چنين گفت: بگير يا محمد مبارك باد بر تو اين خاندان تو و سپس سورة «‌هل اتي » را قرائت نمود.

 


  

  خانه زهرا(س) اميد محرومان

  فاطمه زهرا(س) كه محبوبه خدا بود هيچ وقت كسي رو به خانه او نياورد كه نااميد گردد در روايت است كه سائلين وقتي از همه جا مأيوس مي شدند رو به خانه فاطمه مي آوردند عمادالدين طبري در كتاب شياره المصطفي به سند معتبر از جابربن عبداله انصاري روايت كند كه رسول خدا نماز عصر را با ما بجا آورد و بعد از نماز بر جهت قبله قرار گرفت و صحابه پروانه وار اطراف آن مشعل هدايت را گرفته بودند كه در اين حال پيرمردي از عرب كه از شدت فقر و فاقه از منزل خود به سختي طي منازل كرده بود تا خود را به مدينه رسانيده بود با جامه هاي كهنه و مندرس، چون به خدمت رسـول خـدا رسيد نگران او شدند، ديدند كه از شدت پيري و كبر سن و ضعف و ناتواني و گرسنگي خود را نمي تواند نگاه دارد.

  رسول خدا(ص) از حال او پرسش فرمود. مرد عرض كرد يا رسول اله، من پيرمرد پريشان حالي هستم گرسنه ام مرا طعام ده، برهنه هستم مرا بپوشان فقير و بي چاره هستم گره اي از كار من بگشا.

  حضرت فرمود: من فعلاً چيزي در دست ندارم كه چاره كار تو بكند ولي دلالت كننده به خير همانند فاعل خير است برو به منزل كسي كه خدا و رسول او را دوست مي دارد و او خدا و رسول را دوست مي دارد. سپس بلال را فرمان داد تا آن شيخ را به سراي فاطمه دلالت كرد. چون به در سراي رسيد بلند ندا داد كه سلام بر شما اي خاندان پيغمبر.

  فاطمه در پاسخ فرمود: سلام بر تو باد، تو كيستي ؟

  عرض كرد مردي از عرب به خدمت پدرت سيد بشير آمدم و از گرسنگي و برهنگي و بيمارگي خود شكايت كردم مرا بدين حضرت دلالت فرمود: اكنون بر من رحم كن خدايت رحمت كند.

  در اين وقت علي مرتضي و فاطمه زهرا و حسن و حسين سه روز بود كه طعامي به دست نياورده بودند و رسول خدا از حال ايشان آگهي داشت. بالجمله فاطمه را چون چيزي نبود پوست گوسفندي را كه دباغي كرده بود و حسن و حسين بر آن مي خفتند برگرفت و اعرابي را داد و فرمود اميد است كه خداي براي تو فرج كرامت فرمايد فعلاً غير از اين پوست چيزي در دست ندارم.

  اعرابي گرفت: اي دختر محمد من از گرسنگي شكايت به حضرت تو آوردم پوست گوسفند را چه كنم و آتش گرسنگي را چگونه به آن فرو نشانم . فاطمه چون اين سخن بشنيد مرسله اي در گردن داشت كه دختر حمزه بن عبد المطلب به او هديه كرده بود آن را از گردن باز كرد و به اعرابي داد و فرمود: آن را بفروش اميد است خداي تعالي بهتر از آن را به تو عنايت فرمايد.

  اعرابي گردن بند را گرفت و به مسجد آمد رسول خدا را در ميان اصحاب نشسته ديد عرض كرد: يا رسول اله فاطمه اين قلاده را به من احسان فرمود و به من گفت آن را بفروشم اميد كه مرا به آن فرجي حاصل شود. پيغمبر گريست و فرمود: چگونه خداي بر تو فرج حاصل نكند و حال آنكه دختر محمد  سيد زنان اولين و آخرين اين گردن بند را به تو داده است عمار ياسر برخواست و عرض كرد يا رسول اله اجازه مي دهي كه من اين غلاده را بخرم؟ حضرت فرمود هر كس خريدارش باشد خدا او را عذاب ننمايد پس عمار ياسر از اعرابي پرسيد اين مرسله را به چند فروشي؟ عرض كرد به سير شدن از نان و گوشت و يك برد يمان كه خود را به آن بپوشم و يك دينار كه خرجي راه خود بنمايم.

 


  

  تقسيم اموال بين تهي دستان در شب

   غروب يكي از روزها اموال فراواني براي امام علي(ع) آوردند، امام دستور داد فقرا و صاحبان حقوق را با خبر سازيد تا در ميانشان تقسيم كنم . كارگزاران گفتند: هم اكنون شب فرا رسيده، صبر كنيد تا فردا آنها را تقسيم كنيم. فرمود: « تقبلون ان أعيش الي غد» آيا يقين داريد تا فردا زنده باشم؟ گفتند: ما هم از سرنوشت خود بي خبريم. امام فرمودند: پس تأخير روا نيست، دستور داد تا شمعي آوردند و در نور شمع اموال را بين تهي دستان و محرومان تقسيم نموده و به آنان بخشيدند. ( فروغ كافي ، ج 5)‌

 


  

  معامله ابود حداح با مرد هندي

  يك نفر از انصار همسايه اي در مدينه داشت كه داراي درخت نخل بود و شاخه اش وارد خانه همسايه فقيرش شده بود. وقتي درخت خرما مي كرد، تعدادي در خانه همسايه فقيـر مي ريخـت و بـچه هايش بر مي داشتند. صاحب درخت هم مي آمد از بچه ها مي گرفت و اگر در دهان بچه ها بود، با انگشت از دهان بچه ها در مي آورد. و اگر خرمايي باقي بود پس مي گرفت، همسايه فقيـر غصـه مي خورد. روزي پيش رسول خدا آمد و شكايت همساية را به نزد پيامبر عنوان كرد. پيغمبر به دنبال صاحب درخت فرستاد و فرمود: اين درخت نخل را به من بفروش در برابر يك درخت نخل در بهشت. مرد صاحب درخت گفت: اين درخت از همة درختهايم در بين نخلستانهاي زيادي كه دارم بهتر است. ابود حداح با شنيدن صحبت پيامبر نزد صاحب درخت رفت و گفت: آيا حاضر هستي اين درخت را بفروشي؟ گفت: نه، ابود حداح گفت: چهل درخت به تو مي دهم كه اين درخت را به رسول خدا بدهي گفت: اگر بهترين نخلستانهاي مدينه را به من بدهند حاضرم اين درخت را بدهم، ابود حـداح گفت: من چنين نخلستاني دارم، آن را به تو دادم در برابر اين نخل گفت قبول كردم.

  ابود حداح خدمت رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد نخل مال من شده و آن را به حضرت بخشيـدم. رسول خدا هم فرمود من آن را به اين همسايه فقير بخشيدم تا بچه هايش از آن بهره ببرند.

  خداوند يك سوره قرآن به نام سورة « الليل » در شأن ابود حداح نازل فرمود و در آن از اين انفاق به نيكي ياد فرموده است.

 


  

  انفاق به جاي حج مستحبي

  مردي بنام عبد اله مبارك كه به قصد حج مستحبي حركت كرد در كوفه متوجه شد زني محترمه به خرابه اي رفت و مرغ مرده اي را برداشت و به همراه برد. عبداله توجه اش جلب شد، زن را تعقيب كرد، وقتي وارد خانه شد به بچه هايش مژده داد كه برايتان مرغ آورده ام، بچه ها فريادشان بلند شد. عبداله در را كوبيد و از حال زن جويا شد و بالاخره معلوم شد علويه است و در نهايت فقر به سر مي برد و خود و بچه هايش به قدري از گرسنگي در فشارند كه برايشان مردار حلال است. عبد اله هزار ديناري را كه براي سفر همراه آورده بود يكجا به آن زن داد و خودش در كوفه ماند. پس از بازگشت كاروان حجاج يكي از حاجي ها دنبال عبد اله مي گشت تا او را ديد گفت: اي عبداله اين چه بلائي بود به سر من آوردي؟ گفت چه بلائي؟ پاسخ داد: يادت هست در عرفات ده هزار دينار به من سپردي و رفتي ديگر دنبال اين پول نيامدي من هم همينطور برايت نگه داشتم. عبداله گفت: من حج نيامدم تا چيزي به تو بسپارم.

  گفت: خير، خودت بودي بگير و مرا از زير بار امانتداري نجات بده.

  شب در عالم رؤيا خاتم انبياء‌ محمد(ص) را ديد حضرت به او فرمود: به جاي آن هزار ديناري كه به علويه دادي خداوند ملكي خلق كرد به نيابت تو حج به جاي آورد و ده هزار دينار برايت فرستاد و پاداش آخرتي تو هم به جاي خودش محفوظ است و تا عمر داري هر سال ملك به جاي تو حج انجام خواهد داد.

 


  

  انفاق حضرت بقيه اله (عج) به علامه بحر العلوم

  جناب مولاي سلماسي طاب ثراه از ناظر و شاهد امور جناب سيد بحر العلوم نقل نموده است كه در ايام مجاورت مكه معظمه رسيد، با اينكه در سرزمين غربت و دور از اهل و خويشان بود، در بذل و عطا قوي القلب بود و اعتنائي به كثرت مصارف و زياد شدن مخارج نداشت. روزي پس اتفاق افتاد كه هيچ چيزي نداشتيم، موضوع را خدمت ايشان عرض كردم كه مخارج زياد است و چيزي اكنون در دست نيست ايشان چيزي نفرمودند و عادت سيد بر اين بوده كه صبح طوافي دور كعبه مي نمود و بـه خانـه مي آمد و در اطاقي كه مختص به خودش بود مي رفت سپس در اطاق ديگري مي نشست و شاگردان را از هر مذهبي جمع مي شدند و ايشان هر يك را مطابق مذهبش درس مي گفت ولي در آن روز كه شكايت تنگدستي در روز گذشته كرده بودم وقتي كه ايشان از طواف برگشت ناگهان كسي در را كوبيد. سيد به شدت مضطرب شد و خود با شتاب برخاست و نزديك در خانه رفته و در را باز كرد شخص جليلي به شكل اعراب داخل شد و در اطاق سيد نشست و جناب سيد با كمال خضوع و خشوع و ادب جلو درب اطاق نشست و به من اشاره كرد كه نزديك نروم پس ساعتي نشستند و با يكديگر سخن مي گفتند. سپس برخاست و سيد هم به شتاب برخاست و در خانه را باز كرد و دستش را بوسيد و او را بر ناقه كه در خانه خوابيده بود سوار كرد و او رفت و سيد با رنگ متغير شده بازگشت و براتي بدست من داد و گفت: اين حواله است اين را ببر نزد مرد صرافي كه در كوه صفا است نزد او برو بگير و از آنچه كه بر وي حواله شده است بگير من آن برات را گرفتم و آن را نزد همان مرد بردم. وقتي كه برات را گرفت و به آن نگاه كرد بوسيد و گفت: برو و چهار حمال بياور من رفتم حمالها را آوردم به قدري كه آن چهار نفر قوت داشتند ريال فرانسه آورد و ايشان برداشته به منزل آورند. روز ديگر با خود گفتم نزد آن صراف بروم تا بپرسم اين حواله از سوي چه كسي بوده است وقتي كه به كوه صفا رفتم نه صرافي ديدم و نه دكاني. از كسي كه در آنجا حاضر بود از حال آن صراف جويا شدم در جواب گفتند: اين جا هيچ وقت محل نشستن صراف نبوده است. معلوم شد اين از اسرار مالك غلام امام زمان عجل اله تعالي فرجه الشريف بود.

 


  

  همدردي با فقرا

  مرحوم وحيد بهبهاني، يكي از علماي بزرگ شيعه و استاد بحر العلوم و ميرزاي قمي و كاشف الغطاء بوده و از كساني است كه حوزة علمي و درسي او در كربلا حوزة بسيار پربركتي بوده است.

  ايشان دو پسر داشت، يكي بنامه آقا محمد علي، صاحب كتاب « مقامع » و ديگري بنام آقا محمد اسماعيل.

  روزي مرحوم وحيد، مشاهده كرد كه عروسش ( زن آقا محمد اسماعيل ) جامه يي عالي و فاخر پوشيده است. فوراً به پسرش اعتراض كرد و گفت:

  چرا براي زنت اين جور لباس مي خري؟ پسرش خيلي جواب روشني داد، گفت: بنا به آية شريفة قرآن كه مي فرمايد: « قل من حرم زينه اله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق».

  مگر اين ها حرام است؟ لباس فاخر و زيبا را چه كسي حرام كرده است؟

  مرحوم وحيد گفت: پسركم، نمي گويم كه اينها حرام است، البته حلال است، من روي حساب ديگري مي گويم، من مرجع تقليد و پيشواي اين مردم هستم، در ميان اين مردم غني هست، فقير هست، متمكن و غير متمكن هست، افرادي كه بتوانند از اين لباسهاي فاخر و فاخرتر بپوشند در جامعه وجود دارند.

  ولي طبقات زيادي هم هستند كه آنها نمي توانند اين جور لباسها را بپوشند، لبـاس كـربـاس مي پوشند، ما كه نمي توانيم اين لباسي كه خودمان مي پوشيم براي مردم تهيه كنيم و نمي توانيم سطح زندگي آنان را با خودمان يكسان كنيم.

  ولي يك كار از ما ساخته است و آن همدردي كردن با آنهاست.

  آنها چشمشان به ماست. يك مرد فقير وقتي كه زنش از او لباس فاخر مطالبه مي كند، يك مايه تسكين خاطر دارد، مي گويد: گيرم، ما مثل ثروتمندها نبوديم، اما مثل خانة آقاي وحيد زندگي مي كنيم، ببين زن يا عروس وحيد، جوري لباس مي پوشند كه تو مي پوشي.

  اما واي به حال آن وقتي كه ما هم زندگيمان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند بالا ببريم، كه اين يگانه ماية‌تسلي خاطر و كمك روحي فقرا هم از دست مي رود، من به اين منظور مي گويم: ما بايد زاهدانه زندگي كنيم كه زهد ما همدردي با فقراء مي باشد.

  روزي كه ديگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر مي پوشيم اين وظيفه همدردي براي همه است، ولي براي پيشوايان امت خيلي بيشتر و دقيقتر است. (سيره نبوي)

 


  

  «حكيم سنائي گويد»

  

  دلا تا كي در اين زندان غريب و اين و آن بيني   دمي زين چاه ظلماني برون شو تا جهان بيني
  بدين زور و زر دنيا چو نادانان مشو غره   كه اين، آن نو بهاري نيست كش بي مهرگان بيني
  اگر عرشي بفرش آئي اگر ماهي به چاه افتي   اگر بحري تهي گردي و گر باغي خزان بيني
  چه بايد نازش و نالش با قبالي و ادباري   كه تا بر هم زني ديده نه اين يابي نه آن بيني
  دمي از چشم دل بنگر بدان زندان خاموشان   كه تا ياقوت گويا را بتابوت از چه سان بيني
  سر زلف عروسان را چه شاخ نسترن يابي   رخ گلرنگ شاهان را برنگ زعفران بيني
 


 

  

  «اشعاري از علامه جليل فيض كاشاني»
  بيا تا مونس هم يار هــم غمخوار هم باشيم   انيس جان غم فرسودة بيمار هم باشيم
  شب آيد شمع هم گرديم و بهر يگديگر سوزيم   شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم
  دواي هم شفاي هم براي هم فداي هم   دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم
  بهم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه   سري در كار هم آريم و دوش و بار هم باشيم
  حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم   گهي خندان زهم گه خسته و افكار هم باشيم
  بوقت هوشياري عقل كل گرديم بهر هم   چو وقت مستي آيد ساغر سرشار هم باشيم
  شويم از نغمه سازي عندليب غمزداي هم   برنگ و بوي يكدگر شده گلزار هم باشيم
  به جمعيت پناه آريم از بار پريشاني   اگر غفلت كند آهنگ ما ، هشيار هم باشيم
  براي ديده باني خواب را بر يكديگر بنديم   زبهر پاسباني ديدة بيدار هم باشيم
  جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم   قبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم
  غم و هم شادي هم دين هم دنياي هم گرديم   بالي يكديگر را چاره و ناچار هم باشيم
  نمي بينم بجز تو همدمي اي فيض در عالم   بيا دمساز هم گنجينة اسرار هم باشيم
 

 


  

  «صبر كسائي دانشمند مشهور ادبيات عرب»

  كسائي كه از دانشمندان مشهور ادبيات عرب است، گفت: در ايام تحصيل، روزگار را به فقر و تنگدستي مي گذراندم، هر بامداد هنگام اذان صبح لباس پوشيده به مدرسه مي رفتم در رهگذر من مرد بقال فضولي بود، هر روز به من مي گفت: اي هرزه گرد كجا مي رود، اين شغل بيهوده را واگذار، و به كاري بپرداز كه قوت لا يموت از آن پيدا شود، در آن مدت روزي گفت: هنوز وقت آن نشده كه اين كاغذ را پاره ها را در چاله اي بريزي و آب بر آن ببندي تا سبز شود.

  من با سرزنشهاي او از كار سرد نشدم به آزار و اذيت او صبر كردم تا در رشته هاي مختلف علم به درجه بلندي رسيدم.

  اما چنان پريشان بودم كه قدرت تهيه لباسي نداشتم در مجاورت خانة ما شخصي مي نشست كه او هم مرا مي رنجاند، روزي از خانه بيرون آمدم مشاهده كردم بر سر كوچه كوشكي (اطاق بلندي) ساخته كه راه را تنگ نموده، شخص سواره از آنجا نمي توانست عبور كند، گفتم: در اين راه من هم حق دارم چرا اين كوشك را ساخته اي، گفت: هر زمان هودج تو خواست از اينجا عبور كند بگو تا خراب كنم من به اين طعنه ها صبر كردم، يك روز در منزل ايستاده بودم، كاردار امير بصره آمد، گفت: امير مرا دنبال شما فرستاده، گفتم: با من چه كاري دارد ؟ با اين لباس از حضور در مجلس امير پوزش مي خواهم، كاردار رفت و بعد از ساعتي برگشت، جامه هاي قيمتي با هزار مثقال طلا، برايم آورد، و گفت: اين جامع را بپوش و زودتر به مدرسة امير بيا، من به موجب دستور عمل كردم همينكه چشم امير به من افتاد، گفت: خليفه امر كرده براي تعليم فرزندانش امين و مأمون تو را به بغداد بفرستم.

  در همان روز وسائل حركت را آماده كرده و مرا رهسپار بغداد كردند. وقتي وارد خدمت خليفه شدم امين و مأمون را براي آموزش آوردند، هنگام شروع به تعليم طبقهاي زر افشاندند، در آن روز چندان طلا جمع كردم كه هرگز تصور چنين مقداري را نمي كردم، هر ماهي ده هزار دينار نيز حقوق مقرري را تعيين كردند، مدتي گذشت يك روز هارون كفت: ميل دارم امين و مأمون به منبر روند و خطبه بخواننـد، گفتم: در اين فن آنها را يگانة روزگار كرده ام.

  روز جمعه امين به منبر رفت، خطبة نيكويي انشاء نموده، در آن روز امراء و اعيان دولت طبق هاي زر افشاندند، براي من اموال نامحدودي گرد آمد، هارون نيز جايزة بزرگي داد، و گفت: اينك هر آرزويي داري بخواه، گفتم: از دولت خليفه من را آرزوئي نمانده، اما مي خواهم اجازه فرماييد به بصره روم و بستگان خود را ببينم تا الطاف خليفه را در باره ام مشاهده نمايند و دو مرتبه باز گردم.

  هارون بعد از اجازه به والي بصره دستوري نوشت كه با جميع اعيان از من استقبال كنند، هفته اي دو بار فرماندار با اعيان شهر به ديدن من بياين، هميكنه به بصره رسيدم جمعيت زيادي به استقبال آمدند، با همان جمعيت كه پياده بودند به طرف خانة خود رفتم، هودجي زرنگار برايم ترتيب دادند، چون به كوشك آن همسايه رسيدم هودج رد نشد امر كردم كوشك را خراب كنند.

  بعد از اينكه براي ديدار آشنايان نشستم همان مرد بقال با جمعي به ديدنم آمد و هديه اي هم آورده بود، تا چشمم به او افتاد گفتم: ديدي آن كاغذ پاره ها چه درخت سبزي شد و چه ثمره اي به بار آورد، بقال پوزش خواست و به ناداني خود اعتراف كرد.

  خزائن نراقي صفحه 379